تبليغاتX
آواز تلفیقی

جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.

در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شکسته ام
من دلبسته ام.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 22:49 توسط MaNaNa |


همه

لرزش دست و دلم
از آن بود که
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریز گاهی گردد.

ای عشق ای عشق
چهره آبیت پیدا نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 22:42 توسط MaNaNa |


قیلوله ناگزیر

در طاق طاقی ِ حوضخانه،
تا سالها بعد
آبی را
مفهومی از وطن دهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 21:35 توسط MaNaNa |


جانی و صد آه...

جانی و صد آه...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 18:49 توسط MaNaNa |


حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 22:38 توسط MaNaNa |


من هنوز نمی فهمم چرا

؛به خواهر/برادر بزرگترت باید احترام بذاری؛ ؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 20:14 توسط MaNaNa |


...عجیب ؛ میدانی ؛ این است که تهی شده ام. هیچ حرفی برای گفتن ندارم. هیچ خواهشی ندارم. دلم برای کسی تنگ نمی شود. غصه کسی را نمی خورم. مدت هاست از کسی بدم نیامده. مدت هاست دندانهایم از عصبانیت درد نگرفته. کاملا تهی شده ام. هیچ چیز در من نیست. مثل یک لبخند محو آرام. شبها راحت می خوابم. روزها کار می کنم. همیشه برای نهار غذا از قبل آماده کرده ام. گاهی حتی سالاد هم دارم. مترو خراب نمی شود. آدمها تنه نمی زنند. روزی سه بار مسواک می زنم. شب ها حتی نخ دندان می کشم.می روم شنا. ورزش می کنم...


+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 23:53 توسط MaNaNa |

راستش ترس من فقط ترس مردن نیست. ترس اینکه یک روز به جای سلام و چطوری و چه خبر
چرا؟ و کی؟ و  گریه بشنوم

ترس دیگر من مردن ذره ذره آدمهاست. صفحه فیس بوک دوستانم را یکی یکی نگاه می کنم..گاهی همه روزم را به این کار می گذرانم. از خودم می پرسم که آیا وقتی برگردم هنوز دوستشان دارم؟ سعی می کنم از لابلای لینک هایی که شیر کرده اند و عکس هایی که گذاشته اند بفهمم که به چه فکر می کنند. چه دغدغه هایی دارند.
امروز برای خودم خیالپردازی می کردم: وقتی که برگشتم عصرها می رویم سینما و کافه و گپ می زنیم و می خندیم و همه چیز مثل اولش می شود. با دوستانم چت می کنم. دلم می خواهد ببینم هنوز حرف همدیگر را می فهمیم یا نه. هزار بار می پرسم چه خبر؟ و هر هزار بار می شنوم هیچ. وقتی کسی از من می پرسد چه خبر؟ توی روزمره هایم دنبال یک خبر می گردم. می روم سریع فیس بوک و ریدرم را چک می کنم ببینم خبری یادم میآید یا نه. هیچ. برای اینکه هر کدام از حرفهایم را بگویم باید هزار قصه دیگر را تعریف کنم تا برسم به اینکه چرا امروز گرفته ام. خیلی هایش را اصلا دوست ندارم بگویم. کسانی که کنارم هستند می دانند. فکر می کنم گفتن کدامشان راحت تر است. و آخر هیچ.
و همین. هر روز و هر روز از همه دوستانم دورتر می شوم. با کسانی این روزها حرف می زنم و درددل می کنم که تنها اشتراکمان غربت است.
نگاه می کنم که چطور یکهو اینهمه تنها شدم و انگار تا ابد تنها می مانم. انگار اشتباهی کرده ام که قابل جبران نیست.  هنوز نمی دانم ما آواره گی را انتخاب کردیم یا تسلیمش شدیم؟
+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 20:29 توسط MaNaNa |


بعضی وقتها خیلی حس بافتنم می گیرد...یعنی دقیقا یک دامن بلند بپوشم بروم صندلی ام را بگذارم رو به روی پنجره...همینطوری بافتنی ببافم و خاطره های کهنه را دانه دانه با میل بیرون بکشم و آنچه بعدش آمده و آنچه بعدترش آمده و...دست آخر نگاه کنم به شالگردنی که بافته ام.

عادلانه نیست که آدم از جوانی بافتن اش بیاید...


+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 20:37 توسط MaNaNa |


باشد که موضوع انشای مدرسه از -علم بهتر است یا ثروت- به -ماندن بهتر است یا رفتن- تغییر یابد. آن موقع لابد پدر و مادرها چه حرف ها که ندارند برای انشای بچه ها...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 1:40 توسط MaNaNa |